تبليغاتX
فریاد تنهایی
سلام به دوستای خوبم از خودم بدم می اد حالم گرفته است.

یکجوریم.

نمی خوام زنده بمونم .

کمکم کنین.

خسته شدم

اههههههههههههه

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:5 توسط دل کوچک تنهایی |


سلام بعضی وقتها

دلم می خواد گریه کنم مثل الان.

اونی رو که دوستش داشتم بی خودی گذاشت رفت.

البته نه بی خودی حواسم نبود عصبانی بودم بهش یک چیزی گفتم.

خدا کنه این نوشترو بخونه و منو ببخش.

به امید سلامی دوباره با او.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:35 توسط دل کوچک تنهایی |


سلام من خیلی خوشحالم شکره خدا حال اون نوجون خوبه

ممنونم ازتون

دوستون دارم بایییییییییی

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:30 توسط دل کوچک تنهایی |


سلام می دونم بد از 3 ماه اومدم.


امیدوارم حال همتون خوب باشه.


ولی یک نوجوون 15 ساله هست که ناراحتی قلبی داره.


امروز ساعت 6 عمل داره.


تازه خانوادشم از دست داده.


و دیروز عموش بهش زنگ زد توی بیمارستان و بهش گفت ایشالله زیره غمل می میری و بد خالش گفت عموت


حرف خوبی زد.


هیچ کس چشم دیدنشو نداره.


تو رو خدا براش دعا کنین که زیره عمل براش اتفاقی نیوفته.


لطفا.........................
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 14:27 توسط دل کوچک تنهایی |


سلام.من الان خیلی ناراحتم چون 5 تا کاره بد کردم توی عمرم یهنی 5 کاری که شاید خدا ببخش.


شما برام دعا کنین.


من که فکر می کنم خدا بهم پشت کرده.


امتحانامم نسبتا خوب دادم.


اما نمی دونم چرا همش حس می کنم یک ویروسی افتاده به جونم و مانع پیشرفته من می شه.


شما می گین پیکار کنم؟


دلم می خواست یک پاکن داشتم و می دونستم تمام چیزای بد زندگیمو پاک می کردم.


و دوباره از نو شروع میکردم.


اما حیف که نمی شه.



حالا تازه دارم معنی واقعی وقت طلاستو می فهمم.


باااااااااااییییییییییییی.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 17:41 توسط دل کوچک تنهایی |


سلام به تمامی شما خواندگان مهربون.

 

می خوام امروز از بزرگ شدنم بگم.

 

من دوست ندارم بزرگ بشم چون خیلی سخت.

 

از اینکه نسیهتم می کنن بدم می یاد.

 

همش می گن ملیکا اینکارو نکن اون کارو بکن.

 

دوست ندارم بابام نسیهتم کنه اگه می خوان نسیهتم کنن.

 

حداقل مامانم نسیهتم کن.

 

وقتی نسیهتم می کنن.

 

دلم می خواد بمیرم.

 

اره!

 

می پرسین که من تا حالا داشتم می گفتم خیلی بده که پثل بجه ها با هام رفتار می کنن.

 

مشکل منم همینه نسیهتم  می کنن و می گن بزرگ شدی بعدشم مثل بچه ها باهام رفتاز می کنن نه خداییش شما بگین ؟

 

دوست دارم ازاد باشم ازاده ازاد.

 

والدینم هرچی که بخوام برام فراهم می کنن اما مثل بچه ها با هام رفتا ر می کنن.

 

راستش مادر و پدرم زیاد اینطوری نسیتن اما اطرافیام من و کودک حساب می کنن.

 

ببخشید که سر تونو درد اوردم و این چرتو پرتای منو گوش کردین ممنونم.

 

بای مهندس.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:3 توسط دل کوچک تنهایی |


دیروز بعد از 1 ماه دختر عموم و دیدم.



او مرا با مهربانی در اغوش گرفت.



و بوس ای به صورتم زد.



او مهربان است خیلی مهربان.



و اورا از صمیم قلب دوست. دارم.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 16:50 توسط دل کوچک تنهایی |


سلام.


سلام به کسانی که با من خوب و مهربانند.


چقدر تنهایی بده!


خیلی بده!


زیرا کسی نیست که حرف دلتو گوش کن.


دوست دارم حرف بزنم اما نه این حرف,حرفی که گفتنش بسیار برام سخت!


زندگی برام تاریک شده.


فقط یک نقطه ی روشن داره از اون دور صدام می کنه اما هرچی که می رم به اون نقطه نمی رسم.


باید چی کار کنم؟


عاشقم,دیوونه ام,روانی ام,..................................؟


بای مهندس.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 16:24 توسط دل کوچک تنهایی |


سلام.


چطورین خوبین؟


خانم مهندس قصه ی ما گاهی اوقات بد اخلاق.


گاهی اوقات مهربون.


اهل شوخی و خنده است اما..........


دوست داره همه بهش توجه داشته باشن اما...........


خانم مهندس عاشق کامپوتر.


امروز یک کاره خیلی بد کرده سر امتحان توی اون همه سکوت یکدفعه گفت پخ


نزدیک بود بخاطره این کارش اخراج بشه!


شیطونی زیاد می کنه.


بعضی وقت ها کارایی می کنه که باعث می شه دیگران از دستش عصبانی بشن با


اینکه اون منظور بدی نداره.


دوست داره بشین با یکی دردو دل کنه اما کسی نیست که به حرفام گوش کنه.


چون همه فکر می کنن من بچه ام .


شما بگین چیکار کنم...............


بای مهندس


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:20 توسط دل کوچک تنهایی |


بعضی وقت ها دلم می خواد احساسم و به کسی که دوستش دارم بگم.

اما نمی تونم چون می ترسم دعوام کنن.

بعضی وقت ها که می خوام برم مهمونی مامانم نمی زاره لباسی رو که دوست دارم به پوشم.

همه فکر می کنن من دارم خلافی می کنم که در هفته 10 هزارتومان قبزم هست.

همه فکر می کنن که من هنور اون دختر 10 سال ام مثل بچه ها با هام رفتار می کنن.

بعضی وقت ها توی جمع یک حرفهایی می زنن که ادم ارزوی مرگشو میکنه.

دختر عموهام به غیر از یکیشون که خیلی دوستش دارم من و ......حساب می کنن.

فقط تنها کسانی که من و درک کردن 1 استادم 2 دختر عموم.

خدا کنه اگه یک وقتی اشتباهی ازم سر زد و ربطی به این 2 نفر داشت.

از دستم ناراحت نشن و بهم بد بین نشن.

به امید روز های شادی.




+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 22:11 توسط دل کوچک تنهایی |